ای آزمون این همه رنج، این زبان من است:

من تنها شدم از نوشتنودرایت دردها.

دست هایم برای تو، چشمانم برای تو، دنیای کوچک زمزمه هایم،نگاه های زل زده و به فکر فرو رفته وکودکی هایم همه از آن تو شد.

هرچه بودم، هرچه که هستم، هرچه که باشم برای توست!

تو که از گریه ها و گفتگوهایم دور ماندی... دور.

سالها وسالهاست  تابوت چه بغضها و بیم ها که بر شانه میبرم، و در من چه مردگانی که زنده اند!

سالها و سالهست که من خود مزار مرارت دیگرانم و نمیمیرم.

سالها و سالهاست که حرفیست گیر در زبان و تنیده در بغض بیقرارم.

سالها و سالهاست که چشمی به در و دلی در راه دارم.

+ نوشته شده در 92/07/02ساعت توسط ادو |

تکیه بر دیوار دارم بعضی خوابهای خصوصی ام را پیش خودم مرور میکنم. میگویم که خداوند از آفرینش غم انگیز آدمی پشیمان نیست!؟ همیشه همین بوده و همیشه همین خواهد بود. هیچ هنوزی اتنفاق نیفتاده  و نخواهد افتاد. قبول! خودم راه را اشتباه رفته و باز به خطا به خانه آمده ام! اما قصه چرا همین جا تمام نمیشود؟ هی شما! شما که زیستن در آسودگی را از ما گرفته اید، لااقل بگذارید چگونه مردن خویش را خود انتخاب کنیم.

بگذریم...

من از یک جایی به اسم تنهایی، خلع، سکوت، ناسزا، دادو بیداد و گریه... آمده ام. همان جا که آفتابش از دست دوزخ به سایه سنگ پناه میبرد. جای عجیبی است آنجا، آنجا ناگهان فهمیدم که ساز میزنم، مینویسم، میخوانم و حسرت میخورم. از آغاز تا هنوز برایم فلاکت بود فلاکت...! هی... هی ادوی کتک خورده ی آب و آجر و جوشکاری و حوصله، ادوی آواره کار و طراز و فعلگی!

من تا بدنیا امدم دیدم بزرگ شدم، دیدم آواره ی اندوه و تنهایی شده ام.

ساز، کار، دیه، تنگدستی، قلم، کتاب و شبهای بی خیالی هر خیابانی که پیش رویم بود. تا میتوانستم میرفتم، دنیا چشم انتظار من بود.

هنوز یه خودم میگویم: هی ولگرد واژها و محله های تنهایی، دنیا هیچ فرقی نکرده است. یک روز ساز و یک روزنوشتن و هر روز کار... هنوز هم تنها هستی... من کلمه به کلمه درک عمیق این اتفاق را خواندم و نوشتم و نواختم.

این روزها کمتر میخوابم بیشتر کار میکنم، کمتر میخورم بیشتر کار میکنم، کمتر مینوشم بیشتر کار میکنم، کمتر میمرم و بیشتر کار میکنم تا بتوانم ماهی هفتصدوپنجاه هزار تومان قسط دیه را پرداخت کنم.(تصادف کردم)

یک آدم دانایی  به من بگوید که چه کسی نخستین واژه  را به من اموخت، چه کسی نخستین ترانه را از من شنید، نخسنین بار چه کسی من را به اسم اندوه بار "کارگر" آوازم داد؟

پ ن: همواره به درد خویش می اندیشم و به رنج دیگران و هم به زیبایی و شعر:

غم نان چنان درهم بکوفت، که خود همه درد شد.

آئینی بودم، خودم و دیگران را: لقمه ناگزیر چنانم در هم شکست که به یکباره فرو ریخت.

از تنگنایی میگویم: نه! هیچ یک را بر نگزیده ام. نه خانه را... نه کار را...نه...

خنده هایم بال بال پرنده یی ست در پس درهای بسته.

 

+ نوشته شده در 92/05/21ساعت توسط ادو |

از عشق گفتن‌ دلتنگی‌ و هراس میاره، اما روزی باید گفته بشه... انگار همه از سکوت و با سکوت حرف می‌زنند ما چرا هیچ وقت متوجه تنهایی و تباهی هم نمی‌شیم!؟ نمیدونم چی شده که داریم همه چیزهای خوبمون رو حراج می‌کنیم... نوشته‌ها، موسیقی و هنر و حتی حرفامون رو برای کسایکه هیچ نمی‌فهمند حراج میکنیم...

چه انتظار غریبی به دلم نشسته و منتظر یه خبر خوش... حالا زندگی یک سر گنگ و ابری و نامفهوم و حرمان زده شده حتی خودم حوصله ساختن با این"من و مای" جدید رو ندارم... عشق من رخسارش به رخسار یه سیب تنها و گندیده ته جعبه‌ی میوه می‌مونه که هیچکس نداره هوس‌اش رو...

همه چیزمون رو حراج کردیم، جز دوری! مدت‌هاست که از دنیا دور شدم، لعنتی دنیا خیلی از خونه ما دور شده، دور از هرچی تو دیدی، دور از هرچی تو خواهی شنید، دور از هرچی فاصله، دور از هرچی شنیدن... تنها چیزی که برامون مونده دوریه... دوری!

این رو روزی بلاخره خواهید فهمید! یعنی می‌آیید بالای خاک من می‌شنید و آهسته می‌گید این حرف‌ها از تو نبود، آسون یادت داد.

پ‌ن: شاید کسی باشد که در هزار سال قبل یا بعد کمی و تنها کمی بفهمد مرا...

+ نوشته شده در 92/05/01ساعت توسط ادو |

 ما مجبوریم به خاطر یک پیاله آب
هی آهسته از طعم ترس و ترانه‌ی تشنگی سخن بگوییم.
تمام دارایی ما همین سکوتِ بی سوال و دردهای خوره وار است...
ورنه ما عمریست که پربسته‌ی همین رویا و غم خوار همین خانه و گروگان همین بغضیم!!!
(رقصی چنین میان میدانم آرزوست...)

+ نوشته شده در 92/04/24ساعت توسط ادو |

غرور ماندن که برهم بریزد، باید اقرار به رفتن کرد...

می‌دانی...

این شکستن‌ها که به دل بغضم می‌نشیند،

تمان وابستگی‌ها را در من انکار می‌کنند...

تو تا می‌توانی

قرار‌هایت را در راس جمع‌های بی من، کوک کن..

بی‌آنکه نگران این باشی

که دلتنگی چقدر برازنده‌ی تنهایی من است...

من هم

به شعر‌هایی قناعت می‌کنم که

دستشان با جای خالی تو دریک کاسه است...

تا هیچ‌کس به حماقت‌های شاعر مظنون نشود...

من ‌می‌روم با یک تشدید اضافه بر روی تنهایی‌ام...

بی‌انکه برای تو دلیل بیاورم که

این قرار‌های باد آورده

چقدر تنهایی‌ات را عینی‌تر می‌کنند...

اصلا ولش کن...

برای تو زود است بفهمی حال شعری را که

بی‌خیال، جای خالی شاه‌بیت

هنوز بر سر حرف‌های خویش ایستاده است.

-----------------------------------------------------------------

بی‌ربط نوشت: ری‌‌رای لعنتی حس همخوابگی با توی لاکردار بد جور زده بالا...



+ نوشته شده در 92/04/21ساعت توسط ادو |

عقاید نوکانتی از آن من

شقایق نورماندی از آن تو

حلاوت و بی صبری از آن من

عشق پانزده سانتی آن از تو

کوکوی دو شب مانده از ما

کپی پدر خوانده از آن ما

خلقت ناخوانده از آن ما

کپی پدر خوانده ار آن ما

دولت شرمنده از آن ما

کلفتی پرونده از آن ما

ملی پوش بازنده ار آن ما

دولت شرمنده از آن ما

انتقاد سازنده از آن ما

شاید که آینده از آن ما

شااااید که آینده ار آن ما... 

شاااااید که...

+ نوشته شده در 92/03/24ساعت توسط ادو |

اينجا همان جاست

آنجا كه بر ديوار آن آويخته تصوير

آينه‌اش را روي پوشيده غبار روزگار پير

در بسترش بوي تن لولي‌وشان مست مانده

در شبان تيره، بي تدبير

از پنجره بيرون، سكوت روشن شبگير

اينجا همان جاست

من هم همانم

آن بيدل رسواي خوش سوداي بد رفتار

سوداگر چشم سياه و گيسوان شب تار

فرمانگزار سيبنه‌ي آشفته‌ي بيمار

اينجا همان جاست

من همانم...


+ نوشته شده در 92/03/02ساعت توسط ادو |

اي كه دستت ميرسد كاري بكن...

+ نوشته شده در 92/02/19ساعت توسط ادو |

سال به سال

هر سال یک سینِ ساده

از سفره‌ی هفت سینِ ما کم می‌شود،
چرا..؟
رؤیا می‌پرسد.
رؤیا دخترِ یکی از کارگران همین خطِ واحد است.
سال به سال
هر سال
هزار مشقِ دشوار
بر شبِ تکلیف و ترانه‌ی ما تحمیل می‌شود،
چرا...؟
چرا نمی‌گذارند کسی
در امتحانِ آسانِ نان و سرپناه قبول شود؟
امید می‌پرسد.
امید فرزندِ یکی از کارگرانِ نیشکرِ تلخاب است.
سال به سال
هر سال
...
(بگذار سخن بگویم!)
وازه‌ها
بی وثیقه آزاد نمی‌شوند،
این کیفر خواستِ تبانی ما با ترانه‌ی زندگی چیست؟
نه رؤیا می‌پرسد و نه امید.
من می‌گویم؛
پدرِ من هم
یکی از کارگرانِ خسته‌ی همین جهان بود.
سال به سال
هر سال
صحبت از نفت و چراغ و سپیده‌دم است
صحبت از گشودن ِ صبح است
صحبت از علاقه‌ی عجیبی به اسمِ عدالت است،
اما پرده‌ها تاریک
پدرها خسته
سفره‌ها خالی‌ست.
سال به سال
هر سال
...
( بگذار سخن بگویم!)
بگذار هر چه می‌خواهد ببارد،
ببارد از سنگ، از سیاهی، از سکوت،
ما نومید نمی‌شویم
ما همچنان
سفره‌ بی سینِ خانوار خویش را
با الفبایِ تمام‌عیارِ عشق می‌آراییم.
این را من نمی‌گویم،
مادرانِ ما می‌گویند.
(سید علی صالحی)

+ نوشته شده در 91/12/29ساعت توسط ادو |

از وقتی که تو رفته‌ای به یاد ندارم سایه روشنِ سحرگاهی را دیده باشم، رازقی ها از آفتابی‌ترن روزهای من گریختند، خیال تو شب‌هایم را به شدید‌ترین وجه ممکن بیدار نگه داشت.

بعد از تو دیگر هیچ شمایی شبیه شما نیامد. من از وحشت یک حرف ساده(تنهایی) همه واژه‌ها را از یاد بردم. بعد از تو من ولگرد واژه‌ها شدم!

بعد از تو شب‌های طولانی بسیاری، روزهای طولانی بسیاری، شب و روزهای طولانی بسیاری بی اسم تو مردم...

حالا ساعت دو و چهل دقیقه‌ی بامداد است و من همچنان برای روزگار بی تو بودن حرف‌هایی دارم که از گفتنش معذورم، شرمنده‌ام، خاموش‌ام.

+ نوشته شده در 91/11/10ساعت توسط ادو |